زنها فرشته اند

پست ثابت


...من شکل بهارم؛

موهایم پر از شکوفه٬

دلم روشن٬چشم هایم زلال٬

پاهایم پر از انرژی ودستهایم پر از خوبی٬٬٬

من یک دختر افغانم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 0:0  توسط shirin zahra  | 

رمضان،زیباترین قطعه زمان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 1:31  توسط shirin zahra  | 

 

فقط یک بار...
فقط یک بار در زندگی، می‌توانیم کسی را پیدا کنیم که تمام دنیای ما را عوض کند
حرف‌هایی را به او بگوییم که به هیچ کس نگفته‌ایم.
از امیدهای خود به او بگوییم.
از هدف‌هایی که هرگز عملی نشدند و
از رویاهایی که هرگز عملی نخواهند شد!
کسی که تحمل خبرهای خوب، بدون گفتن به او برایت دشوار باشد.
چون می‌دانی که اشتیاقش بیشتر از خود توست.
کسی که وقتی گریه می‌کنی، کنارت گریه کند
و آن موقع که خودت را مسخره می‌کنی، با تو بخندد.
هیچوقت به تو این حس را ندهد که «آنقدر که فکر می‌کنی خوب نیستی!»
بلکه چیزهایی را در تو جستجو کند تا منحصر به فرد بودنت را باور کنی.
حسادت،‌ رقابت، فشار و نفرت، هرگز در آن رابطه نباشد.
بدانی که می‌توانی خودت باشی بی دغدغه‌ی آنکه «خود بودنت» او را از تو بگیرد.
کسی که در کنارش، از کم اهمیت‌ترین نشانه‌های زندگی، گوهرهایی ابدی ساخته شود: خواه یک تکه کاغذ پاره، خواه یک موسیقی کوتاه و خواه قدم زدنی بی هدف در کوچه و خیابان.
بودن کنار او، خاطرات شادمانی کودکی‌ات را چنان شفاف پیش چشمانت بیاورد که گویی، اکنون دوباره آنها را تجربه می‌کنی.
زمانی که دستانش در دستان توست،‌ رنگها درخشش بیشتری پیدا کنند.
خنده و قهقهه بخش جدایی ناپذیر زندگی‌ات شود.
در کنارش، نیازمند حرف زدن نباشی.
چیزهایی که برای تو جذاب نبوده، به دلیل علاقه‌ی او، برایت جذاب شود.
هر چیز نامربوطی نیز در ذهن تو به او ربط پیدا کند: از رنگ آسمان تا نوازش نسیم.
تنها امید و امنیت‌ات این باشد که او بخشی از زندگی توست.
بدانی که روزی قلبت خواهد شکست و در عین حال بفهمی که تجربه‌ی عشق و لذت، جز با در آغوش کشیدن این شکنندگی، امکان‌پذیر نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 2:7  توسط shirin zahra  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 1:10  توسط shirin zahra  | 

روزی که مبارک می شود...

زخمهایی که هیچگاه دراکثر زنانمان نمی بینیم یا نادیده میگیریم

زخمهایی که ارام آرام در طول زمان بر جان خیلی از زنان ما نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی،

مردی ست که در را که باز می کند و زن ناگهان مضطرب وغمگین می شود، ولی نمی داند چرا،در حضور مردش انگار کلافه باشد، انگار خودش نباشد، بترسد که خوب نیست یا که کم است.این که باید لاغرتر یا چاق تر باشد زیباتر یا خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد سکسی تر یا خانه دارتریا عاقل تر باشد.

ترس از چیزی است که یک زن نیست و فکر میکند باید باشد. آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند.

این ارث بسیاری از مردان ماست که از پدران پدرانشان به آنها رسیده

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش اینست که با فلانی معاشرت نکن چون...

فلان لباس را نپوش چون....

چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل و نهایتا منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شدن و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. مردهای عاشق زخم می زنند و زخمی که بالاخره خوب می شود.
البته کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند ولی قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

چرا در بین ما افغانها خشونت‌های خانوادگی، ازدواج‌های اجباری ، افسردگی شدید وترس و... دامن گير زنان است؟

عامل اصلي اين مشكلات نگاه نادرست به زن و جنسيت اوست. نگاهی برخواسته از فرهنگ و سنت هاي مردسالارانه ياشاید برداشت هاي اشتباه از دين و باورهاي اسلامي !

- امیدکه ای نگاه اصلاح بشه وحداقل در دراز مدت و در چارچوب نظام های آموزشی برای نسل های آینده تغییر کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 15:43  توسط shirin zahra  | 

 

چند وقت پیش شبکه استانی مستندی نشان داد در مورد دختران ایرانی که با آقایون افغان ازدواج کرده بودند.در مورد بدبختی ها و مشکلاتشان و از همه مهمتر فرزندایشان که "بی هویت"خوانده شدن،

امروزبا  یکی از دوستانم که عروس ایرانیها بود صحبت میکردیم میگفت همسرم بعد از دیدن این مستند خیلی ناراحت شد و گفت چرا درباره پسرای ایرانی که زن افغان دارن وخوشبختی هاشان مستند نمی سازند...به راستی چرا؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 2:56  توسط shirin zahra  | 

چه كوتاهست فاصله ظهرغدير تاظهرعاشورا، روز بالارفتن دست "علي تا بالارفتن سر"حسين...

سائلی پرسید ازچه می زنی محکم به روی سینه ات؟!

گفتم او را من بدین سینه زدن خانه تکانی می کنم..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 13:6  توسط shirin zahra  | 

علی جان;

دری که به باغ بینش ما گشودی هزار بار خیبری تر است،
مرحبا به بازوان اندیشه ات...




+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 1:11  توسط shirin zahra  | 

تاحالا دیدین کسایی را که ازعالم وآدم که هیچی،از خدا هم طلبکارند؟!با همه هم مشکل دارن،حتی خودشون

 

درسته روزی که به دنیا آمدیم کسی نپرسید چه جوری میخوای باشی"کجا باشی و در چه خانواده ای"و روزی هم که می ریم ازمون نمیپرسن کی میری...این 2تا را مجبوریم اما وسط این راه را که خودمون انتخاب میکنیم،چرا گاهی آدما ترجیح میدن این فاصله را با غر زدن ونغ نغ کردن طی کنن؟! 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 1:50  توسط shirin zahra  | 

پیش ازتو خورشیدی رانمی شناختم که برخاک قدم نهدوایستاده بر زمین راه برود،،،،

                              

                           مولای عارفان;

                                      بعدازتو خورشید ازمدارکوفه خارج شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 17:42  توسط shirin zahra  | 

دیروزچند تا کار اداری داشتم وبه چند نقطه مختلف شهر رفتم،دیگه نزدیک افطارداشتم هلاک میشدم،سه تالیوان آب پرکرده بودم ولحظه شماری میکردم تااذان بگن.

همینطورکه به لیوانها زل زده بودم به این فکرافتادم این آبی که نه رنگ داره،نه مزه خاصی ونه حتی بویی خوش،پس چرااینقدرخواستنی ست؟

ونوشیدنش انقدرلذتبخش که هیچ مایع دیگه ای جاش را نمی گیرد!

_آره یکی ازحکمتهای روزه شاید همین باشه" لذت "

لذت بیشترازخوردنی ها وآشامیدنیها ونعمتها...

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 17:36  توسط shirin zahra  | 

آن شاه خوشخو را بگو مستان سلامت میکنند!

ندبه میخوانم:

(سلام بر تو ای فرزند پاک مردان آراسته،

ای فرزند اقیانوسهای سرشار از جود ونجابت،

ای فرزند دریاهای بخشش و کرامت...)

وهمچنان منتظر آن اتفاق بزرگم و وعده راستین خداوند،

هنوز بعد از سالها به نبودت عادت نکرده ایم


ناز آفرین:خدا کند که بیایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 4:43  توسط shirin zahra  | 

روزت مبارک!

پدرم  تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 12:0  توسط shirin zahra  | 

عدالت!

با تمام شدن هفته ی بزرگداشت مقام زن کم کم طلافروشیها خلوت مِِیشن

واز چندروز دیگر با در پیش بودن روز مرد جوراب فروشیها شلوغ!

خب دیگه باید یه جورایی اقایون رو هم تحویل گرفت


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:38  توسط shirin zahra  | 

خوب میدانم "مهدیه " اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان  است

 

ولی ایمان دارم

 

روزی نزدیک "مهدیه" اسم زمان و  "فاطمیه" اسم مکان خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:33  توسط shirin zahra  | 

اینجا بوی زندگی می دهد!!

آرام بود،با چهره ای مهربان مثل همیشه!

با همان لبخند زیبای مادرانه روی لبش،

   شاید هم به چشم گریان فرزندانش زیباتر از همیشه به نظر می رسید،

چشمانش بسته بود اما خواب نبود،بیدار بود،بیدارتر از همیشه!

روی سنگ سرد غسالخانه آرمیده بود

حرفی نمی زد اما خیلی حرفها برای گفتن داشت،

و من رفته بودم که بشنوم

حرفهای مرده ها خیلی شنیدنی تر از زنده هاست،مرده ها در حرفهایشان به یقین رسیدن

سخن از واقعیت میگن وحقیقت که باید از زبان بی زبانیشان شنید....

...................................................

وقتی از آرامستان برمیگشتم حال دیگه ای داشتم،قدر خیلی از چیزها را بیشتر می فهمی

اینکه فرصتی برای از نو شروع کردن داری

فرصتی برای جبران

اینکه "زنده ای" و هنوز فرصت داری برای "زندگی"

                                                                                (چهارشنبه-غسالخانه بهشت رضا(ع))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:33  توسط shirin zahra  | 


زندگی به خودی خود یک معجزه ی غیر قابل وصف است در این نمایش اعجاز امیدوارم زیباترین معجزه ها مال تو باشه هموطن نازنینم!

سال نوتان تبریک!!

 

 


مزارشریف وجشن سال نو



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:48  توسط shirin zahra  | 


تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر ،

بسیارند از تو زیباتر ،

 

اما بانو تویی

 

از خیابان که میگذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت را نمی بیند

و زمانی که پدیدار می شوی

                                  تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند در تن من 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:20  توسط shirin zahra  | 

امروزدر ایران انتخابات مجلس و خبرگان برگزار شد و کوچه خیابونها یه شور دیگه ای داشت.(البته جدای از حواشی و جو سازیها)

ومن خیلی بیشتر از پیش احساس غربت کردم

انتخاب وسهیم شدن در سرنوشت کشورت،،طعمی که به عنوان یه"مهاجر "هیچوقت نچشیدم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:55  توسط shirin zahra  | 

من گرسنه ام!

چند وقتیه که کلاسام تموم شده ومن وقت بیشتری دارم،البته نه برای کارهای عقب افتاده بلکه برای(خواب)

مادرمیگه:"صبح زودمیکائیل روزی قسمت میکنه سعی کن زودتربیدار شوی تا روزیته بگیری"

ومن برگه ای روی دیواراتاقم میزنم که روی آن نوشتم:(زنده بودن رابه بیداری بگذرانیم که سالهابه اجبارخواهیم خفت) و هنوزمنتظرنتیجه ام!!

راستی میکائیل،من هر روزنان می خورم اماسیرنمی شوم،این باركمي نورميخواهم

خدايا! كمي نور روزيم كن

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:27  توسط shirin zahra  | 

مطالب قدیمی‌تر