X
تبلیغات
زنها فرشته اند

زنها فرشته اند

پست ثابت


...من شکل بهارم؛

موهایم پر از شکوفه٬

دلم روشن٬چشم هایم زلال٬

پاهایم پر از انرژی ودستهایم پر از خوبی٬٬٬

من یک دختر افغانم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 0:0  توسط shirin zahra  | 

 

چند وقت پیش شبکه استانی مستندی نشان داد در مورد دختران ایرانی که با آقایون افغان ازدواج کرده بودند.در مورد بدبختی ها و مشکلاتشان و از همه مهمتر فرزندایشان که "بی هویت"خوانده شدن،

امروزبا  یکی از دوستانم که عروس ایرانیها بود صحبت میکردیم میگفت همسرم بعد از دیدن این مستند خیلی ناراحت شد و گفت چرا درباره پسرای ایرانی که زن افغان دارن وخوشبختی هاشان مستند نمی سازند...به راستی چرا؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 2:56  توسط shirin zahra  | 

چه كوتاهست فاصله ظهرغدير تاظهرعاشورا، روز بالارفتن دست "علي تا بالارفتن سر"حسين...

سائلی پرسید ازچه می زنی محکم به روی سینه ات؟!

گفتم او را من بدین سینه زدن خانه تکانی می کنم..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 13:6  توسط shirin zahra  | 

علی جان;

دری که به باغ بینش ما گشودی هزار بار خیبری تر است،
مرحبا به بازوان اندیشه ات...




+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 1:11  توسط shirin zahra  | 

تاحالا دیدین کسایی را که ازعالم وآدم که هیچی،از خدا هم طلبکارند؟!با همه هم مشکل دارن،حتی خودشون

 

درسته روزی که به دنیا آمدیم کسی نپرسید چه جوری میخوای باشی"کجا باشی و در چه خانواده ای"و روزی هم که می ریم ازمون نمیپرسن کی میری...این 2تا را مجبوریم اما وسط این راه را که خودمون انتخاب میکنیم،چرا گاهی آدما ترجیح میدن این فاصله را با غر زدن ونغ نغ کردن طی کنن؟! 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 1:50  توسط shirin zahra  | 

پیش ازتو خورشیدی رانمی شناختم که برخاک قدم نهدوایستاده بر زمین راه برود،،،،

                              

                           مولای عارفان;

                                      بعدازتو خورشید ازمدارکوفه خارج شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 17:42  توسط shirin zahra  | 

دیروزچند تا کار اداری داشتم وبه چند نقطه مختلف شهر رفتم،دیگه نزدیک افطارداشتم هلاک میشدم،سه تالیوان آب پرکرده بودم ولحظه شماری میکردم تااذان بگن.

همینطورکه به لیوانها زل زده بودم به این فکرافتادم این آبی که نه رنگ داره،نه مزه خاصی ونه حتی بویی خوش،پس چرااینقدرخواستنی ست؟

ونوشیدنش انقدرلذتبخش که هیچ مایع دیگه ای جاش را نمی گیرد!

_آره یکی ازحکمتهای روزه شاید همین باشه" لذت "

لذت بیشترازخوردنی ها وآشامیدنیها ونعمتها...

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 17:36  توسط shirin zahra  | 

آن شاه خوشخو را بگو مستان سلامت میکنند!

ندبه میخوانم:

(سلام بر تو ای فرزند پاک مردان آراسته،

ای فرزند اقیانوسهای سرشار از جود ونجابت،

ای فرزند دریاهای بخشش و کرامت...)

وهمچنان منتظر آن اتفاق بزرگم و وعده راستین خداوند،

هنوز بعد از سالها به نبودت عادت نکرده ایم


ناز آفرین:خدا کند که بیایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 4:43  توسط shirin zahra  | 

روزت مبارک!

پدرم  تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 12:0  توسط shirin zahra  | 

عدالت!

با تمام شدن هفته ی بزرگداشت مقام زن کم کم طلافروشیها خلوت مِِیشن

واز چندروز دیگر با در پیش بودن روز مرد جوراب فروشیها شلوغ!

خب دیگه باید یه جورایی اقایون رو هم تحویل گرفت


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:38  توسط shirin zahra  | 

خوب میدانم "مهدیه " اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان  است

 

ولی ایمان دارم

 

روزی نزدیک "مهدیه" اسم زمان و  "فاطمیه" اسم مکان خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:33  توسط shirin zahra  | 

اینجا بوی زندگی می دهد!!

آرام بود،با چهره ای مهربان مثل همیشه!

با همان لبخند زیبای مادرانه روی لبش،

   شاید هم به چشم گریان فرزندانش زیباتر از همیشه به نظر می رسید،

چشمانش بسته بود اما خواب نبود،بیدار بود،بیدارتر از همیشه!

روی سنگ سرد غسالخانه آرمیده بود

حرفی نمی زد اما خیلی حرفها برای گفتن داشت،

و من رفته بودم که بشنوم

حرفهای مرده ها خیلی شنیدنی تر از زنده هاست،مرده ها در حرفهایشان به یقین رسیدن

سخن از واقعیت میگن وحقیقت که باید از زبان بی زبانیشان شنید....

...................................................

وقتی از آرامستان برمیگشتم حال دیگه ای داشتم،قدر خیلی از چیزها را بیشتر می فهمی

اینکه فرصتی برای از نو شروع کردن داری

فرصتی برای جبران

اینکه "زنده ای" و هنوز فرصت داری برای "زندگی"

                                                                                (چهارشنبه-غسالخانه بهشت رضا(ع))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:33  توسط shirin zahra  | 


زندگی به خودی خود یک معجزه ی غیر قابل وصف است در این نمایش اعجاز امیدوارم زیباترین معجزه ها مال تو باشه هموطن نازنینم!

سال نوتان تبریک!!

 

 


مزارشریف وجشن سال نو



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:48  توسط shirin zahra  | 


تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر ،

بسیارند از تو زیباتر ،

 

اما بانو تویی

 

از خیابان که میگذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت را نمی بیند

و زمانی که پدیدار می شوی

                                  تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند در تن من 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 12:20  توسط shirin zahra  | 

امروزدر ایران انتخابات مجلس و خبرگان برگزار شد و کوچه خیابونها یه شور دیگه ای داشت.(البته جدای از حواشی و جو سازیها)

ومن خیلی بیشتر از پیش احساس غربت کردم

انتخاب وسهیم شدن در سرنوشت کشورت،،طعمی که به عنوان یه"مهاجر "هیچوقت نچشیدم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:55  توسط shirin zahra  | 

من گرسنه ام!

چند وقتیه که کلاسام تموم شده ومن وقت بیشتری دارم،البته نه برای کارهای عقب افتاده بلکه برای(خواب)

مادرمیگه:"صبح زودمیکائیل روزی قسمت میکنه سعی کن زودتربیدار شوی تا روزیته بگیری"

ومن برگه ای روی دیواراتاقم میزنم که روی آن نوشتم:(زنده بودن رابه بیداری بگذرانیم که سالهابه اجبارخواهیم خفت) و هنوزمنتظرنتیجه ام!!

راستی میکائیل،من هر روزنان می خورم اماسیرنمی شوم،این باركمي نورميخواهم

خدايا! كمي نور روزيم كن

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:27  توسط shirin zahra  | 

و این تکرارِ تکرار است(......Cold winter kills at least 40 in Afghanistan)

زمستان سردیست جان برادر،بکش روی جاجیم فقرم پلاسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:59  توسط shirin zahra  | 

آقای مهربانم:

تقویم دل من و این سرزمین همیشه شمسی ست...چرا که نام کوچک تو خورشید ست!

    ***************************

السلام علیک یا شمس الشموس

 

توجه توجه:میخوام از طرف همه دوستان در حرم آقا دعا کنم.بنابراین حاجتایتان را از دلتان بیارین به زبانتان و شک نکنید که براورده میشه!(چون قرارست من آمین بگم برای دعایتان پس منتظرروزای خوش باشین)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:51  توسط shirin zahra  | 

به یاد آن انسان!

همین جا زندگی میکرد٬روی همین زمین و زیر همین آسمان

شبها همین ستاره ها را می دید و صبحها همین خورشید را

انسان بود.با همین وسوسه ها،با همین دردها ورنجها با همین تردیدها وتلخیها

..ساده مردی...اُمی!

آزارش به هیچکس نرسید٬ جوری نکرد ٬هیچ از آنها نخواست وجز راستی نگفت

اما او را تاب نمی آوردند،دروغگویش می خواندند.شعبده باز و شاعرش میگفتند.

مگر او چه کرده بود؟جز آنکه گفته بود خدا یکیست،واز پس این جهان،جهان دیگریست، 

وآدمیان در گرو کرده خویشند.

چه کرده بود جز آنکه راه رستگاری را نشانشان داده بود

رنجش دادند وآزارش رساندند زیرا که بت بودند،بت ساز،بت شیفته وبت کردار!

معجزه اش این نبود که ماه را شکافت،

معجزه اش این نبود که به آسمان رفت،

معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت

او که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست بر نگردد،اما بر گشت.باز هم روی همین خاک وباز هم میان همین مردم.

چرا که نگران امتش بود (یعنی من...یعنی تو...)

********************************

...وزمین هنوز به عشق گامهای اوست که می چرخد

وبهار هنوز به بوی اوست که سبز می شود

وخورشید هنوز به نور اوست که می تابد:

                                                                 "لَقَد کانَ لَکُم فی رَسول الله اُسوة حَسَنه"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 3:6  توسط shirin zahra  | 

از کارخانه تو تا کارخانه خدا...


 

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی

من بار می کنم ،تو انبار می کنی

من رنج می برم، تو گنج میبری

من در کارخانه ی تو کار میکنم

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:23  توسط shirin zahra  | 

مطالب قدیمی‌تر